تکنیکهای تست‌زنی در کنکور تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 1 اسفند ماه سال 1389

این کلمه یعنی چه : مقدس

نوشته شده توسط دکی جون در ساعت 3:09 PM

راستی تا حالا فکر کردین مقدس یعنی چه ؟ مثلا می گن خدا مقدسه . یعنی چی ؟ این کلمه چه حالتیو به ما نشون می ده ؟ یعنی نباید در موردش حرف بزنی یا باید حرف بزنی اما فقط اون چیزایی که می گه رو باید بگی اما غیر از اون نه . یا اینکه می گن یه جا و مکانی مقدسه یعنی چی ؟ یعنی نمی شه اونجا رفت یا اونجا با جاهای دیگه فرق می کنه . حالا اگه بپرسی چرا فرق می کنه ؟ می گن خوب مقدسه دیگه !

تورو خدا یکی به من حالی کنه مقدس یعنی چی ؟     

دوشنبه 25 بهمن ماه سال 1389

روزهای نفس گیر انقلاب برای دکی جون

نوشته شده توسط دکی جون در ساعت 03:38 AM

این روزا که سالگرد انقلاب اسلامی شده ، می باشد ،دکی جانتان طبق معمول یاد خاطرات خودش افتاد که در زمان انقلاب( اسلامی شده )۵۷ در اصفهان بسر می برده . نو جوانی جویای نام  همچون دیگر جوانان پر شور انقلابی  با دیدی باز و روشن  !!

هر روز در آزمایشگاه بابا جان شعار می داد و شبها هم در کنار خانواده پای بی بی سی می نشست تا ببیند امروز انقلاب کارش به کجا کشیده و دستور برای فردا چیه . در روزای آخر می شه گفت هیجان انقلاب حسابی بالا گرفته بود .شاید  از اونجایی که دکی از خانواده مذهبی نبوده خیلی در کوران انقلاب نبوده اما هر روز ظهر با کارمند آزمایشگاه (که دیگه حسابی باهاش ایاق شده بود )برای ناهار بیرون می رفت و بعد از خوردن غذا با ماشین در سطح شهر گشتی می زد . باور کنید بیشتر مواقع حوصله آدم سر می رفت چون اصلا خبری نبود . می شه گفت هر چی بود تو تهرون بود . یکی دو روز بعد از اومدن امام همانطوری که گشت می زدیم رسیدیم دور و برای دروازه شیراز . رفتیم کنار خانمها که در کنار خیابان می ایستادند(بازار آزاد )  . سرشونو می کردند تو و بی تعارف می گفتند سیصد تومن . دوست کارمند هم الکی نگاه می کرد و می گفت نوچ ( خواستم قیمت خانم تو زمان انقلاب هم دستتون بیاد مطمئنم این یکی رو هیچکس تو خاطرات انقلابش تعریف نکرده  ) خلاصه توی گشتمون رسیدیم به پل سی و سه پل که ناگهان جلوی ماشینمونو گرفتند و گفتند بزار جلوی ماشینت پرچم بزنیم و گل بزنیم . گفتیم چرا؟ گفتند ارتش به دامان ملت اومده و داره توی این مسیر میاد . ما هم خوشحال شدیم ( چرا نمی دونم ) و دو نفری هم روی در ماشین نشستند و بوق بوق زنون پیشوازکامیون های ارتشی رفتیم و شدیم جلوداره ارتشی ها و با خوشی مسیر چار باغ  رو طی کردیم . سربازا از کامیون ها پیاده می شدند و ملت هم با خوشحالی در آغوششون می گرفتند و ماچشون می کردند . یادمه یه آدم حدود سی سال میومد و عین عشاق سینه چاک لب تو لب این سربازای بدبخت رو می بوسید ( سو استفاده از موقعیت ، اصفهانیه دیگه ) .

یکی دو روز دیگه هم به همین منوال گذشت تا بعد از ظهر ۲۲ بهمن توی خونه نشسته بودم و منتظر شروع برنامه های تلویزیون( در اون مواقع ظهر به مدت یکی دو ساعت برنامه داشت و می رفت تا ساعت های حدود چهار بعد از ظهر ، دیدم یه تبلیغی رو گذاشته و دوباره دیدم همون تبلیغو گذاشت و دوباره و دوباره ، تعجب کردم و رادیو رو روشن کردم متوجه شدم رادیو هم همون تبلیغه و دائم تکرار می شه که ناگهان دیدم آقای احبار گو اومد نشست و گفت این صدای راستین ملت ایران است که می شنوید . مارو می گی از خوشحالی پر در آوردیم . دویدم به مامان گفتم و اونم از خوشحالی شروع به رقصیدن کرد . دیگه مرتب همون آقا و بعد کسای دیگه دائم خبر های انقلاب رو می گفتند که مثلا هم اکنون پادگان فلان توسط مردم گرفته شد و الا آخر . اما در شهر ما دریغ از یه صدای تیری و یا شعاری و یا در گیری فقط خوب یادمه که یه باد خشک و سرد بدی  خاک خیابونا رو بلند می کرد و هوا ابری و دلگرفته بود . فردای اون روز من با خواهر و مادرم که بی حجاب بودند توی خیابون پیاده رد می شدیم که متوجه شدم بچه های محله که تا دیروز یک حالت فداکاری و همکاری داشتند ناگهان از دور داد کشیدند: مرگ بر شاه و در همون لحظه سنگینی نگاه اونا رو حس کردم چون مادر و خواهر من بی حجاب بودند و اولین روزنه نفاق رو حس کردم .

شنبه 23 بهمن ماه سال 1389

نوشته شده توسط دکی جون در ساعت 03:01 AM
دوشنبه 18 بهمن ماه سال 1389

ادامه جوابیه به شهرستون

نوشته شده توسط دکی جون در ساعت 10:27 PM

حالا دیگه این فرهنگ حتی تو تهرونم جا افتاده و برای همینه که شما به من جواب می دید شهرهای بزرگم همین مشکلاتو داره .

بعضی می گن همه جا آدم خوب و بد داره که درست هم هست اما مسئله من خوب و بد بودن افراد نیست . منظور من داشتن فرهنگ شهروندیه . ممکنه همشهری من آدم بدی باشه اما در فرهنگ شهروندی اون به خودش مربوطه و خوبی و نقطه قوت این فرهنگ تو همینه که حسادت و دروغ گویی و بد جنسیه همشهری هیچ آزاری به من نمی تونه برسونه چون در این فرهنگ کسی حق دخالت در کار دیگری رو نداره و هر کس آزاده هر کاری که دلش می خاد بکنه تا جایی که مزاحم دیگری نشه . در فرهنگ شهروندی هیچ کس حق نداره تو کار کس دیگری فضولی کنه . کسی حق نداره از طرز فکرت و اندیشه ات سوال کنه . این تو هستی که اگه خواستی می تونی با آزادی تفکرات خودتو بگی بدون نگرانی از اینکه جامعه حالا در مورد من چی فکر می کنه . حالا ممکنه همشهریه من افکار و اندیشه و عملکرد منو قبول نداشته باشه اما نمی تونه جلومو بگیره بگه چون عملکرد تو و فکر تو مطابق نرم من نیست پس خفه شو و زر نزن . در این مدینه فاضله که  دور از دسترس هم نیست دیگه نیازی به دروغ و ریا و کلک و تظاهر نیست . در این جامعه شایستگیه توه که جای تو را در جامعه تایین می کنه نه ظاهرت .

اما وقتی جامعه تحت تاثیر سنتی که از اعماق فکر دگم دهاتی های شهرنشین باشه معلومه که سرنوشتی بهتر از جامعه ما  پیدا نمی کنه . توی این جامعه تظاهر جزو لاینفک زندگیه آدماست . باور کنید این ملت که من توشون زندگی می کنم چه راحت تظاهر می کنند . خیلی از رئیس روسای این شهرستون دوستان من هستند و باور کنید اکثرشون حتی نماز نمی خونند اما هر روز در اداره و محل کارشون چنان جا نماز آب می کشند . حتی کاسبهایی که دولتی نیستند مرتب می روند مسجد و نماز جمعه تا ... هر چی فکر می کنم چی عایدشون می شه نمی فهمم اما تظاهر تو وجودشونه . اصلا هم از این کار بدشون که نمی آد هیچ خوششونم می آد و احساس می کنند اینها زرنگیه ! خیلی هاشونو می شناسم و حد اقل برای من که دوستشون هستم خیلی هم آدمهای خوبی هستند ( پس خوب و بد بودن اینها ربطی به افکار ابلهانه سنت اشتباه ارث رسیده از دوره صفویه نداره ) البته برای من خوبند و الا بعضی از اونا توی نیروی انتظامی مثل آب خوردن رشوه می گیرند و کتک می زنند و شکنجه می دند . بعضی توی دادگاه مثل آب خوردن حق و ناحق می کنند . بعضی توی ادارات برای مردم بی دفاع سنگ جلوی پاشون میندازند و برای کسی که از بالا اشاره شده همه درها رو باز می کنند و همه قوانین را خم می کنند تا کارش راه بیافته . 

دوشنبه 18 بهمن ماه سال 1389

جوابیه  در مورد شهزستونی ها

نوشته شده توسط دکی جون در ساعت 12:56 PM

دوستان عزیزتر از جانم که اگه نباشید دکی جونتون دیگه حتی حوصله زندگی کردنم نداره اول از همه درود 

 

دویمن از اینکه کامنت نمیزارم عذر می خواهم و از طرف آقایون فیلتر چی شرمنده هستم چون تا قسمت نظرات رو می زنم می پره روی مذهبی - سرگرمی . برای همینه که نمی تونم کامنت بزارم 

اما در مورد دو قسمت قبلی نظراتی داده شد که فکر کردم اینجا یه حرفی بزنم 

اگه تو شهرهای بزرگ هم همین مسائل هست برای همینه که من از اول گفتم : انقلاب اصلا انقلاب دهاتی بود . این ملتی که حجمه آوردند به تهرون بدون اینکه تمرین شهروندی داشته باشند طبیعیه که فرهنگ دهاتشونم با خودشون می آوردند به تهرون و از اونجایی که اصلا تو مخیله شون نمی گنجیده که افکارشون مال محل جدید زندگیشون نیست فکر می کردند اصلا درست هم فکر می کنند و برای تایید نظراتشون آخوند مسجد محله رو لازم داشتند که اونم یکی مثل خودش بوده و تازه با هم میشستند ملت شهری رو مسخره هم می کردند .

متاسفانه کار دارم باقیه رو بعدا می نویسم 

شنبه 16 بهمن ماه سال 1389

اینم از محسنات دیگه زندگی در شهرستون

نوشته شده توسط دکی جون در ساعت 11:29 PM

بابا این چه وضعیه . آدم می اد تو این شهرستون که در واقع ده گندس به این ملت ابله خدمت کنه اما هر روز یه بامبولی برات درست می شه . اصلا روز اولی که می خواستم بیام تو این شهرستون فکسنی و تخمی معاون شبکه که دکتری بود بومیه همونجا بهم گفت اینجا پره جا نداریم . بعدا رئیس شبکه بهم گفت تو چرا می خواهی بری یه جای دیگه همینجا مطب بزن . بهش گفتم معاونتون می گه جا نیست . زنگ زد اومد گفت اسم ایشونو بنویس . گفت نه نمی نویسم ایشون بومیه اینجا نیسن ( آخه منه بدبخت چیکار کنم که ننم منو تو تهرون زائیده تهرونم امتیازی بود و منم امتیازشو نداشتم خوب پس تکلیف من چی بود ؟!) خلاصه سر من دعواشون شد و بالاخره رئیس گفت من به عنوان رئیس شبکه به شما دستور می دم اسم اشیونو بنویس و اونم مجبور شد اسم منو بنویسه . جالبیش اینجاس که آدم اصلا دلش نمی خاد اونوقت باید التماس هم بکنی !! بعدش بهم گفت حق نداری تو مرکز شهر مطب بزنی ( تو این شهرستونا یکی دوتا داروخانه بیشتر نبود و مطب هم فقط نزدیک داروخانه می شه بزنی و الا ولمعطلی . خلاصه مجبور شدم یه جای پرت مطب بزنم اما بازم تحمل آوردم . هر روز ایرادی بود و بازرسی بودو اعصاب خوردی بود . جلوی چشمت تفاوت می زاشتند و کاری ازت بر نمی اومد . بالاخره گذشت . مردم یواش یواش منو شناختند که چه پزشک خوبی هستم ( ارواح عمه جونم ) و مریضام زیاد شد . اینم به مزاقه دکترای بومی خوش نمی اومد و هر طور شده برام می زدند و بازم تحمل کردم . باز هم گذشت . مرکز ترک اعتیاد زدم البته خیلی دوندگی کردم چون پارتی نداشتم و بالاخره شد و مقداری به در آمدم کمک کرد . با بیمه های مختلف در طول این پانزده سال قرار داد بستم و در آخر تونستم معاینه برای گواهینامه را هم قبول بشم و قرارداد ببندم که در موضوعات قبلی درد سر های اونو براتون نوشتم .

از دو هفته قبل به طور ناگهانی دیدم روانشناس مرکز و پرستار مرکز دیگه نمی خواهند بیایند و دوتا روانشناس که جای او آوردم بعد از یکی دو روز دیگه نمی اومد . بالاخره فهمیدم مغازه کنار مطب هر کسی که می آد تو مطب کار کنه می ره شوهر و یا باباشو پیدا می کنه و اونقدر تو گوشش می خونه که اگه دخترت اینجا بیاد شوهر گیرش نمی اد و همینا می ان تو خونت دزدی و از این جور حرفا ! فکرشو بکن طرف کلی وقت می زاره و انرژی مصرف می کنه که کار منو خراب کنه حالا کلی آدم هست که استخدام کنم اما می خام نشونتون بدم تو شهرستون آدما چقده ابله و بی کارند .

از ماست که بر ماست . اونوقت انتظار دارین ما بتونیم دموکراسی و پیشرفت داشته باشیم ؟!!! من توش موندم اونایی که حرف این مردک دیوونه رو گوش می کنند چقده ابله هستند !

سه شنبه 12 بهمن ماه سال 1389

از محسنات زندگی در شهرستان

نوشته شده توسط دکی جون در ساعت 1:28 PM

یکی از چیزهایی که آدم ( نه دکی جون ) از وجودش خیلی خوشحال و آگاه میشه ( در شهرستون و دهات ) بارون و برفه . آخه می دونید توی این مملکت صنعتی و پیشرفته ( به کوریه چشم دکی جون که نمی تونه ببینه ) آنقدر تولیدات مختلف داریم که در آمد مردم گستردگیی داره که نگو !!! اما توی شهرستونی که این دکی جونه بدشانس زندگی می کنه و یا اون دهاتی که اون توش طرح بوده متاسفانه استثنا تولیدی بجز چس مثقال کشاورزیه عقب افتاده نداره . هر زمینشم به اندازه ده بیست قدم بوده به طوری که بیشتر مواقع برای چند سانت اینور و اونور شدنش دعواهایی می شه که توش آدم کشته می شه .

چی ؟ دکی از کجا می دونه ؟ خوب این دکی ممکنه آدم نباشه اما دکی که هست خوب وقتی ناگهان دهتا لندهور سر شکسته رو می آرن بیمارستان خوب این دکیه خنگم بلده بپرسه این آدم نما ها چشونه و اونا با آب و تاب تعریف می کنند .

برای همینه که بارون توی اینجور جاها نعمت و هر قطره اش مرواریدیه که روی سر این کشاورزا و دامدارای بدبخت ( که متاسفانه اونقده بدبختند که از بدبختیه خودشون خبر ندارند  ) و به اندازه ای حوشحال می شند که نمی دونید . دکی جونم از خوشحالیه اونا خوشحال می شه البته به مدت نیم ساعت ! چرا فقط نیم ساعت ؟ چون بعد از نیم ساعت برق می ره و چون آب از طریق پمپ به منازل می رسه آبم قطع می شه ....

خلاصه خیلی خوش می گذره . تازه بیرونم نمی شه رفت چون آنقدر آب جمع می شه که تا زانوت می ره تو آب . مردم اینجام اینقدر پیشرفته اند که هنوز فکر می کنند سواره همون الاغشون هستند اینه که الغشونو از تو آب به سرعت رد می کنند و سر تا پاتو به قول خودشون شلی می کنند ! 

علت این گرفتاریها ؟ حتما در چنین روزی که  سخنرانیه تاریخیه امام در بهشت زهرا است می تونین حدث بزنید .

به مسکن قانع نباشید آب و برق و اتوبوس را مجانی می کنیم . ما می خواهیم شما آقا باشید . ما می خواهیم دزدی نباشد .

آقایون رئیس ( ببخشید مسئول  محترم ) طبق قراردادی که با شرکتهای خصوصی ( که معمولا از خودشونن ) می بندند باید از عایق های درجه یک در تیرهای برق استفاده کنند و فاکتوری که درست می شه همه عایق درجه یکه و پول همونو می دن به شرکت اما در عمل از عایق های درجه سه استفاده می کنند و با این جور نصب های تخمی که تکلیف شهرستونا معلومه . با هر بارونی باید منتظر بی برقی و بی آبی باشیم . حالا هر چی دور افتاده تر باشی از این چبزا بیشتره چون هم صدات به جایی نمی رسه و هم کسایی که این جور جاها زندگی می کنند به همون نونی که جلوش می ندازند دم تکون می ده و خوشحاله .  

می تونین حدث بزتیت  تفاوت قیمت عایق های درجه سه و درجه یک هم می ره تو جیب کی !!


 

یکشنبه 10 بهمن ماه سال 1389

ای کاش که  جای آرمیدن بودی

نوشته شده توسط دکی جون در ساعت 11:43 PM

ای کاش یه تیکه از این دنیا یا از این مملکتو می دادند به ما تا ماها که اهل هیچ سیاست و در گیری و اهل هیچ ایدئولوژی نیستیم بدون اجبار به شعار هایی که اعتقادی بهشون نداریم اونجوری که دلمون می خاد زندگی کنیم . ای کاش جایی حتی وسط بیابون خدا بود که می تونستیم اونجوری که دلمون می خاد بپوشیم و برقصیم و بخونیم و کسی تو سرمون نزنه که باید بشینی اونطوری که من می گم گریه کنی . ای کاش می تونستیم جایی زندگی کنیم که مجبور نبودیم دست کس دیگه رو ببوسیم و به او بگیم تو از ما بهتری و ما فدای تو بشیم مگر اون کسو دوست داشته باشیم . ای کاش جایی هر چند کوچیک و بی آب و علف بود که می تونستیم بدون ترس از همدیگه زندگی کنیم و هیچ کس نتونه بهت زور بگه . ای کاش می تونستیم در کنار هم بخندیم .

دکی جون بازم انگاری گازشو گرفتی ! برو نمازو روزتو درست کن بدبخت فردا پس فردا می افتی میمیری اونوقت جواب نکیر و منکرو چی می دی ؟ آخه اگه ازت پرسیدند نماز جمعه این هفته رو کی خونده چی می خواهی جواب بدی !

بنده پیشنهاد می کنم دکی جون بره آخوندی رو استخدام کنه نماز و روزه براش بخونه و بگیره شایدم دوتا استخدام کنه تا شاید اینطوری کمی طلبکار هم بشه تا حد اقل تو اون دنیا بره تو بهشت ( حوری هفتاد متری که توشو می شه دید نقل از آیت الله دستغیب ) اینطوری ضریب اطمینان بالا می ره .

این غربی های بی دین و ایمون چی می گن که می شه همین دنیا رو بهشت کرد . آخه وقتی بهشت حی و حاضر هست چرا اینا این همه زور می زنند . خوب بمیر برو تو بهشت . این دنیای بد و به درد نخورو بزار برا آقایونی که این همه گذشت دارند و می مونند و با وجود اینکه دلشون می خاد هر چه زودتر به معشوق بپیوندند اما تکلیف بهشون اجازه نمی ده و می مونند و مشئولیت سنگین اداره کردن این همه آدم های زبون نفهم رو به عهده می گیرند و شبان مردم می شن .

دکی جون در همین جا از رئیس ( ببخشید مسئول ) تشکر می کنه که با وجود عدم تمایلشون به مال دنیا و حب دنیا و قدرت خانم نمی میرند و می مونند تا ما آدمای باسواد که زیادی کتاب خوندیم و برای همین نمی تونیم درست رو از نادرست تشخیص بدیم را چوپونی کنند .

یکشنبه 10 بهمن ماه سال 1389

.پشت اطاق بابام یادش بخیر

نوشته شده توسط دکی جون در ساعت 12:02 PM

دوستان خیلی به دکی محبت دارند و همین محبتهای شما ها بوده که منو سر پا نگهداشته برای همین اول از همه خواستم از همه شما تشکر کنم که به این دکی جونتونانرژی می دید . 

اما در مورد پشت اطاق بابام 

راستش تا حالا دوبار نوشتم چاپ نشد اینه که این بار خلاصش می کنم . یه روزی روزگاری این دکیه شما جوونی بوده عضب ( اگه درست نوشته باشم ) و اینقده خر بودم که حتی دختر ها هم که می خواستند خودم شرم می کردم و از حد لا پایی جلوتر نمی رفتم . تا اینکه یه روزی نزدیک ظهر خانمی از تاکسی پیاده شد و اومد توی آزمایشگاه پاپا جون ( اصفهان ) نگو خانم رفیق کارمند آزمایشگاهمونه . بهم گفت می خواهی تجربه با زن بودنو داشته باشی؟ اولش خجالت و بالاخره مارو کرد تو حجله . حجله کجاس ؟ اطاق بابام دو قسمت بود که با پرده قسمت عقب جدا شده بود . قسمت عقب تخت معاینه بسیار با کیفیت  بود و در جلو میز پدر همراه با مبلهای خیلی شیک و قالی در کف اطاق . 

بازم از شبکه زنگ زدند و آمار مرکز مارو خواستند و منو ریختند به هم . باقیه داستانو بعدا تعریف می کنم . می بینید اینطوریه دیگه آدمو می ریزند به هم . من آمار ماهانه مرکز رو می فرستم شیراز و آمار سه ماهه رو جدا باید در فرمهای مخصوص خودش بفرستم شیراز . کلی هم خرج رو دستم گذاشتند گفتند باید همه آن لاین اطلاعاتو روزانه بفرستید منم کردم بعد بقیه نتونستند و دیدند نمی تونند و ول شد مثل همه کارهای این مملکت . حالا از شبکه شهرستون که کوچکترین اطلاعاتی در مورد مرکز ترک نداره گفته آمار کل از وقتی شروع کردی برامون بیار و همین نشون می ده هر کی دستورشو داده چقده شوت بوده


یکشنبه 10 بهمن ماه سال 1389

دکی جون خسته شده

نوشته شده توسط دکی جون در ساعت 00:02 AM

خیلی خسته و بی حوصله شدم . دائم این لپ تابو میزارم جلوم یه دستی به سر تدی و یه دستی رو سر دنی می کشم و به اونجایی که ندارم فشار می آرم تا یه چیزی بنویسم اما نمی تونم . دلیلش خیلی روشنه اونقده فکر و نگرانی دارم که جایی برای نوشتن خاطره یا نظر نمی مونه . رفتن به مطب برام شده سخت ترین کار ممکنه با اینکه کارم سبکه اما مگه من چقدر می تونم خودمو بزنم به نفهمی و با فرهنگ احمقانه این دهاتی ها خودمو همگام کنم . همین امشب یکی از بچه های بسیج اومده تو مطب که پسرتو بیار حوزه علمیه تا با خوبی بشینیم باهاش صحبت کنیم ! چرا ؟ پسرتون با ماشینش ویراژ می ده و با دختر حرف می زنه . خوب یه پسر بیست ساله چکار کنه ؟ دکی جون می گه باید بره تو مسجد مثل همینایی که پیشت اومدند بقیه مردمو ناراحت کنه و اسمشو بزاره نهی از منکر    دیگه عصبانی شدم و بهشون گفتم اشتباه گرفتین . اصلا برید بگیرید پدرشم در بیارید . حالا تازه این یه چشمه کوچیک از مسائل احمقانه ایه که توی یه شهرستون بوجود می آد و جالب اینجاس که دوست دختر پسرم در واقع دحتر یه دکتره که پاسداره و به خون من هم تشنس . البته اشکالی نداره یه موقعی این مادر قحبه ها می گفتند که میخ اسلامو فرو می کنیم تو کفر و حالا نوبت ماس که میخ تفکر دکی جونی رو فرو کنیم تو دختر این پاسداره

راستی اگه خدا قبول کنه تایلند دکی جونو  طلبیده بناس عید بریم با حاج خانم به تایلند و کمی زیارتو شاید اگه عبادات اجازه بدند سیاحتی هم شد .اگه پایه اید عید از دوم تا دوازدهم تور بگیرید با هم باشیم . شاید از نزدیک بهتر بتونم به راه راست هدایتتون کنم

خیلی خسته و بی حوصله ام . خیلی چیزا هست که دلم می خاد بنویسم اما می ترسم . اونقده مطالب جالب تاریحی از صدر تا معاصر توی مغزم می پره اما نمی تونم بریزمشون بیرون دیگه دارم خفه می شم . حتی خاطرات جالبی از جبهه دارم و اوان انقلاب  ( بابام می گفت انقلاب از این آبکی تر نمی شه در عرض شش ماه نفهمیدیم چی شد ) اما چه کنم که

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
Locations of visitors to this page Locations of visitors to this page